اگر چه خوب اگر بد دوست دارم
ولي بسيار و بي حد دوست دارم
بيــا تكـــذيب كــن آمـــارهـــا را
تو را شصت و سه درصد دوست دارم
حس و غزل و ترانه در هم شده است
اي عشق امارت تو را مي گيرم
با زور بكارت تو را مي گيرم
مانند بسيجيان بي ترمز شهر
يك روز سفارت تو را مي گيرم
رخــي كه طاق ابروها گــرفته
شميم بوي شب بوها گــرفته
ميـــان دشـــتها آواره هســتند
دو چشمش حال آهوها گــرفته
رخ زيبــــــــــا و خــــستش را نيــاورد
دو چشمش،چشم مستش را نيـاورد
چقــد شرمنده ي لب تشنگان شـــد
علمـــــــداري كه دســـــتش را نياورد
نگاهت ابروي هر دلي كن
مرا فارغ زهر آب و گلي كن
اسيران غمت چنديست جبس اند
بيا و انقلاب مخملي كن
اسيران غمت هرچند مست اند
ولي فارغ زننگ و نام هستند
تو رب النوع بي چون و چرايي
تو را شصت و سه درصد مي پرستند
مرا با درد و غم زنجير كرده
كسي كه عاشقي تحرير كرده
غمش راه نفس بسته ست ..آري
بزن پشتم گلويم گير كرده
اگر اي عشق دنبالت بگيرند
گمانم بخت و اقبالت بگيرند
اگر دست از سر من برنداري
سفارش ميكنم حالت بگيرند
اگر اي عشق دنبالت بگيرم
گمانم بخت و اقبالت بگيرم
نمي خواهم ولي يادت بماند
اساسي مي شود حالت بگيرم
اگر درقلبمان آشوب باشد
وحسي ساده و مرغوب باشد
تو را در شعر من جا ميگذارد
خدا وقتي كه حالش خوب باشد
همان هايي كه روح كوه دشتند
فقط با غم گل خود مي سرشتند
تو يادت نيست بهتر كه نباش
همه رفتند و ديگر بر نگشتند
بيا و عشق عشق آنيم باش
و در آغوش من زندانيم باش
تمام انحرافي ها حسودند
بيا و هديه ي تهرانيم باش
چه ميگويي؟ خدا گم كرده اي شيخ
مسير راه و چا گم كرده اي شيخ
همه دنبال يك سوراخ موشند
تو سوراخ دعا گم كرده اي شيخ
كسي از خويش قاطي تر نديدم
ز لبهـــايت نبـــــاتي تـــــــر نديدم
تمـــام روســـتاهــاگشــتم امــا
من از چشمت دهاتي تر نديدم
همه تنها و دور ازخانه هستند
اگر چه باورش سخت است اما
تمام عاقلان ديــــــــوانه هستند
به قـــــــربان وتو و اندام نازت
فداي چشمهاي شعله سازت
دلم آرامشش را داده از دست
برايم پســت كن آغوش بازت
مپندار اين كه ميگويم جفنگ است
نه گرگم به هوا نه هفت سنگ است
بيا و عــــاقلانه چـــــــاره اي كــــن
عزيزم اين كه شوخي نيست جنگ است
بيا و عشق عشق آنيم باش
و در آغوش من زندانيم باش
تمام انحرافي ها حسودند
بيا و هديه ي تهرانيم باش

باورنكردي جاي ديگر سر درآرم
تمام كفر و ايمان يادم آورد
فداي گريه هايت آه مادر
كه شعر باز باران يادم آوردكه از تو بوي تن هر فرشته مي آيد
چه گيسويي؟ كه گيسوتر نديدم
من از چشم تو آهو تر نديدم
بــراي دلبـري لبـــخــند كافـيـست
اساسا عشق يك چيز اضافي ست

از چشــــم فقـــط منحــصراَ آبــــي هــا
آرامــــــش دريـــايــي مــردابـــي هــــا
چشمان تو يك مسير بي برگشت است
گــــور پـــدر تمـــــام زيــــــــــبايي هـــــا
-----------------------------------------
اصل نودی که غرق ابــــهامات است
با حسن توجه ات در اقـــدامات است
چشمان تو یک نهاد بین المللی است
لبـــخــند تو ابتدای اصــلاحــات است
انداخت به گردنم دو دست اينطوري= 
آرام دو چشم خويش بست اينطوري=
گفتم كه خدا نكرده عاشق شده اي؟
شرمش شد و گردنش شكست اينطوري=
آهنگ پر ترانه و احساس دلبري
از ما چه ديده اي كه تو اينگونه مي پري
ازما چه ديده اي كه تو هر روز پشت هم
داري فقط تو كفر مرا درمي آوري
اصلا نمي شود-چه كنم- دست من كه نيست
مثل ترانه از دل من سر درآوري
در شعرهاي من تو ببين خوش نشسته اند
اندام هاي خوشگل زنهاي بندري
حس ميدهد به شعر من اما نمي شود
آسان گذشت از تن و اندام مرمري
خانم ببين به عاشقيت اعتراف كن
باور بكن كه ازدل ما مبتلا تري
اين خط واين نشان، نصيحت نميكنم
مي بينمت كه مثل همه كم مياوري
اين جا درست مطلع اين شعر بوده است
اينجا شده است مزرعه گاو پروري
تف بر مني كه پشت غزل بوق ميزنم
ما ازكجا ببين به كجا ها تو ميبري؟
ما از شما كه خيرنديدم بگذريم
تنها رسيده ازتو به ماحس خواهري
ما راعجالتا به تنت مبتلا نكن
آهنگ پر ترانه و احساس دلبري
شيرين ترين بهانه زيباي من پري
از ما چه ديده اي كه تو اينگونه مي پري
با بوسه فقط نمیشود رازی بود
هر چند همیشه عشق و تنازی بود
عشق و موتور هزار ازما که گذشت
باید که بفکر یک موتور گازی بود.
********************
به تمام سبزها
یک سال گذشت و بی سبب در بندیم
با این همه باز یک دل و پیوندیم
امسال اگر بهار هم بردارند
دل در گرو سبزی هم میبندیم
اي لب به لب ترانه هامان سوده
پس كوچه زخمهايمان پيموده
بعد از تو پريدن و رها ميميرد
در ذهن پرنده اي پر نگشوده
بي تو از چادر گلدار بدم مي آيد
از نگاه در و ديوار بدم مي آيد
آنقدر دير رسيدي به شب راه آهن
كه ز دهقان فداكار بدم مي آيد
پدرم روضه ي رضوان به دو گندم بفروخت
دارد از مردم بازار بدم مي آيد
سيب از چشم درختان سپيدار فتاد
از درختان سپيدار بدم مي آيد
تو نباشي دگر از هر چه شبيه آب است
به ابوالفضل علمدار بدم مي آيد
از دست دلم چه اعتراضی بکنم
با لحن کدام واژه بازی بکنم
این شعر من است من دلم میخواهد
در شعر خودم زبان درازی بکنم
حالا غزل نوشته ام از تو از دلم
از توکه لول میخوری هر شب مقابلم
ازتو که من همیشه به تو فکر میکنم
از توکه بی تو با خودمم در مجادلم
از تو که هر چه، هرچه قشنگیست مال توست
از تو که من بدون تو غمگین و غافلم
از خویش ازهمیشه و هر جه و هر مکان
هی رانده میشوم و به سوی تو مایلم
دست و دلم برای تو میلزد و هنوز
چندیست من اسیر همین بند زلزلم
------------------------------------
محبوب من برای تو دلواپسی بس است
احساس تو لبريز از من ، من ز تو سرشار
اي حس شرم آلوده ام دست از سرم بردار
بي تو رباعي هاي من تب ميكنند اما
در من غزل گل ميكند ميبينمت هر بار
هر شب تو را در شعرهايم مست ميبينم
در كنج يك ميخانه اي لم داده در ديوار
با تو چقد خوب است مثل سبك مولانا
يك دست جام باده و يك دست زلف يار
با تو چقد خوب است حتي بي تو هم خوب است
وقتي بريزد حس دلتنگي سرم آور
آفتاده ام در چاه افسون دو چشمانت
من را به مژگانت بكش بالا بكش بر دار
وقتي تو ميميرانيم در خويش هر لحظه
منصور ميبينم ولي از زندگي سرشار
بوي تو ميايد همه در شهر ميگويم
نرخش شكسته يوسف كنعاني بازار
اصلا نميدانم چرا چنديست ميبينم
با زلف تو آشفته ام با چشم تو بيمار
چشمان تو آهوي رم كرده است اما حيف
من از نفس افتاده ام آهوي من هشدار
شايد جسارت باشد اما نازنين من
ميخواهمت از جان و دل بي حرف وبي گفتار